روزهایی که گذشت...
به نام خدا
بالاخره فردای همون روز که پست قبلی رو گذاشتم،اومدیم تهران
با عموم که خانومشو ایلیا رو هم آورد تهران![]()
خلاصه با اون حال و وضع من یکی دو روز هم مهمون داشتیم![]()
و خب تلاش برا اینکه ناراحتی و حال و روز من باعث نشه به مهمونا بد بگذره![]()
....
تمام راه برگشت به تهران دلم گرفته بود و خب تو تهران هم همین طور
دلم سوخته بود حسابی![]()
به حال دوستمو خانواده اش
وقتی دیدمش این دل سوختگی خیلی بیشتر شد![]()
و خب روزهای خوبی نبود و هر وقت یادش می افتادم قلبم فشرده می شد و همش بغض داشتم و اعصاب داغون...
و پیگیر حال و روزشون و ![]()
چقدر شب تولدم پدرم (اول آبان) که همزمان با اون پدر عزیز بود و با مهمونامون کیک گرفته بودیم برا پدرم چقدر دلم کباب بود براشون و وقتی فهمیدم همزمان سر مزار پدرشون شمع روشن کرده بودند برای سالگرد تولدش......![]()
![]()
این روزهام بیشتر ناراحت برای مادر خانواده که چه ضربه بزرگی خورده و چه غم زیادی داره...![]()
دعا کنید خدا بهش صبر بده و امید به آینده و روحیه ای قوی تر تا زودتر با این اتفاق کنار بیاد..انقد دلم آتیش می گیره یادشون می افتم که واقعا نمی تونم زیاد بنویسم در مورد این درد بزرگ و ....![]()
![]()
.
.
.
برای گذاشتن این پست و در اومدن اینجا از حالت عزاداری و تسلیت هم از دوستم اجازه گرفتم که گفت حتما و منتظرم پست جدید رو بنویسی و دلم تنگ شده و ...![]()
می خوام که حتما قبل ماه محرم هم بنویسم و هر چند که خیلی زیاده حجم نوشته ها و عکس های این پست و سعی هم می کنم خوب بنویسم و ناراحتی هام زیاد روشون تاثیر نذاره چون همیشه تلاشمو کردم هر کی اینجا رو می خونه با یه حس خوب بره بیرون و حالا اون زمانایی که خوب نیستم که دیگه واقعا شرمنده تون می شم....![]()
.
.
از چند روز قبل تعطیلات عید قربان تصمیم به رفتن پیش فامیل و شمال رو گرفته بودیم که خب از اونجایی که داشتم روی یک پرونده برای مجله کار می کردم و وقتم داشت تموم می شد و هنوز کاری نکرده بودم خیلی دلم می خواست بمونم و نرم اما خب دیدم مامانم دلش می مونه و خلاصه با بدقلقی و کلی غر منم راهی شدم
و ساعت ۷ صبح روز چهارشنبه (عید قربان ) حرکت کردیم و یک اونجا بودیم که بعد رسیدن مامانم می خواست گوسفند قربونی کنه با عموهامو عرفان رفتن سراغ گوسفند که انگار دیده بودند دلشون نمیاد و تصمیم گرفتن پولشو بدن و البته جزئیات بیشترش رو در جریان نیستم و غروب هم تصمیم گرفتیم بریم آستانه پیش یک دعا خون معروف برای گم شدن وسایل خونمون
آخه دو تا زنجیر طلای مادرم که ده میلیون تومن ارزش داشت گم شد
و لپ تاپ قبلیم هم همین طور و پیدا نیست که نیست و هر کسی یه حرفی می زد که ممکنه کار جن باشه..ممکنه فلان...
خلاصه با مامان و بابا و دو تا از عموهام رفتیم و باز به نتیجه خاصی نرسیدیم و برگشتیم و البته من خیلی پشیمون شدم از رفتن به همچون جایی که حسابی عجیب غریب بود و خب کلی وقتمون رو گرفت و ..![]()
البته می گن تو شهرستان بجستان تو خراسان جنوبی کسی هست که می گه چی میشن این وسایل حالا نمی دونیم در چه حد راسته..![]()
.
.
اونجا هم یه روزشو رفتیم کنار ساحل و بعد بازار و خرید و روز بعدشم پیک نیک و گردش دسته جمعی با عموها و زن عموها و البته دخترداییم و پسر داییم که خب اونم روز خوبی بود![]()
روز بعدش که شنیدن اون اتفاق بعد و غصه دار بودن تو دو روز آخر که بارون شدیدی هم گرفته بود شمال و دل گرفتگی رو بیشتر می کرد![]()
حالام عکس ها رو می ذارم به ترتیب زمان گرفتنشون
تهران-طاهای عزیزم در تولد پسر خالم ارسلان -جمعه ۱۹ مهر![]()


اینجا داشت به عرفان نگاه می کرد و پاشو نوازش می کرد و منم ذوق زده که عرفااااان دوستت دااااره![]()
و عرفان هم نگاه این جوری
که چه خبره کنترل کن خودتو یه کم![]()
قربون قیافه بامزت خاله![]()
هنوز بهم می گه هینام
بلند صدام می زنه
می گم جانم خاله؟ می زنه رو کانال خارجی و کلی اددووتاتاباناشی و اینا تعریف می کنه واسم![]()
می گم باشه![]()
دوباره می گه هییییناممم؟
می گم جان دل؟
دوباره یه سری دیگه تعریف می کنه بازم می گم باشه خاله![]()
و اینکه این داستان هی ادامه دارد![]()
ای جووون..همیشه واسه خودش تنهایی و بی صدا بازی می کنه..باهوش خاله...![]()
بعد از تولد و پارک نزدیک خونه ی ما![]()
شمال و ساحل قشنگش![]()

عکس خواهر برادرانه مثلا خلاقانه با عرفان![]()

آقا عرفان بلدرچین حیاط خونه مامان بزرگمونو (مادر مامانمون) رو بغل کرده![]()

ایلیا تو روز پیک نیک ![]()

همیشه بخندی عزیززززم![]()
![]()

عرفان و پسر داییم میثم![]()

عکسی که از غروب خوشگل اونجا گرفتم![]()


بازم ایلیای شیطونم-خونه خودشون-شمال![]()

یه منظره قشنگ تو راه برگشت
این عکس رو می بینم یاد سر و صدا و شیطنت های ایلیا تو راه برگشت می افتم![]()

روز بعد و باغ وحش که سریع برنامه ریزی کردم برای خوش گذشتن به ایلیا تو یه روزی که تهرانند
و آقا خرسه![]()
آقا ایلیا همراه با میمون های بانمک![]()

و درناهای خوشگل![]()

عاشق شتر مرغم من![]()
گوریلی که لم داده بود و اصلا ماها رو تحویل نگرفت![]()
و میمون هایی که دستشون رو برای گرفتن خوراکی از آدم های دراز می کردند...یکیشون هر میوه ای که می گرفت می برد از شیارهای قفس می داد به گوزن های قفس بغلی![]()
![]()
آهوهای خوشگل![]()
![]()
![]()
![]()
همون شب-ایلیا و کیک تولد بابام![]()

بعد هم که رفتن یه کم به کارهام سر و سامون دادم و بعد شیما زنگ زد و چون در جریان اتفاقی که برای دوستم افتاد بود پیگیری و احوال پرسی می کرد و یکی دو ماهی بود قول داده بودم برم خونشون و سفره خونه ی خانوادگیشون که تازه افتتاح کردن...که با آخرین تماسش قبل اعتراضش گفتم باشه باشه فردا حتما میام و رفتم و شب خوبی کنار خودش و خانواده اش تو خونه و سفره خونشون داشتم![]()
این هم قسمت هایی از سفره خونه قشنگشون...![]()

پی نوشت ۱:
کلاس های مستند سازی هم که همچنان برقراره و می رم و تازه داره به نتایج خوبی می رسه
پی نوشت ۲:
با پاییز هم دارم کمابیش کنار میام و سعی می کنم کاری کنم که از لحظاتش لذت ببرم...![]()
پی نوشت ۳:
طولانی بودن پست جدید رو به بزرگی خودتون ببخشید برای ثبتش چاره ای جز این جور نوشتن رو نداشتم...![]()
پی نوشت ۴:
اگر دوست داشتید آهنگ وبلاگ رو هم گوش بدین..خیلی دوسش دارم![]()
.
.
براتون روزهای خوبی رو آرزو می کنم
تا پست بعدی خدانگهدار![]()
خانم ها ادامه مطلب هم هست

وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصـرِهِم