تبليغاتX
یادداشت های اتفاقی .... ღ*ღ

                                                 

                                                         به نام خدا

 

روزایی که گذشت من خوب نبودم و خب گاهی اوقات هم چیزی نمی خواستم و با لجبازی فقط گریه و گریه!

و جالب بود که حس می کردم خدا سکوت کرده و کاملا به رفتارهام بی تفاوته!

مثل بچه ای که پاهاشو می کوبه زمین تا یه چیزی رو بدست بیاره و مامانش می دونه براش خوب نیست و اهمیتی به گریه هاش نمی ده

تا اینکه مجبور شدم دیگه ساکت شم و با خدا صحبت کنم...

انگار گریه دیگه جواب نمی داد!

کلی باهاش درد و دل کردم و کلی سوال پرسیدم و با هر سوالم به روش های مختلف تو همون مقطع زمانی به جوابش می رسیدم...حالا با هر روشی...یه جمله تو یه کتاب..یه جمله توی خواب...یا از زبون وجدانی که در وجودمه...

چقدر مفهموم حرفاش تو خواب و بیداری کمکم کرد......دوست دارم یه چیزاااایی که

حس می کردم بهم می گه رو بنویسم

دوست دارم حتما ثبتشون کنم

اینکه ازش پرسیدم :

همه جا همین جور باهامی؟

و جواب داد:

باهاتم ولی این به معنی نیست که همیشه دارم بهت کمک می کنم

خب چرا؟

این چه اتفاقی بود؟اگر هم به صلاحم بود چرا انقدر بد ودردناک؟

تو فکر می کنی که درد داشت...این نگاه توئه !

به هر حال برا من داشت!

مهم نیست...از این به بعد سعی کن نگاهتو عوض کنی..ببینم اگر تو یه بچه ای می بینی که داره می ره طرف آتش اجازه می دی که بره؟

اما آتش همیشه هم بد نیست!

بله! اما زمانی که تو افکارت تکامل پیدا کرده باشه! زمانی که به این نتیجه رسیده باشی آتش رو چجوری استفاده کنی و تو شرایطی که اون آتش برات خطری نداشته باشه!

یعنی من نمی تونم اینا رو تشخیص بدم؟ دیگه انقدر ها هم هالو نیستم!

نه نمی تونی...هیچ کس نمی تونه...شماها اشرف مخلوقات هستین اما با این حال هر چه قد هم فکر کنید که کامل شدید در حد خودتونید...دارم یه جوری می گم که قابل درک برات باشه....مثل بچه ای که هر چقدر هم باهوش باشه می شه یه بچه ی باهوش !نمی شه آدم بزرگ! تونستی درک کنی؟

شاید! 

یعنی من داشتم اشتباه می کردم؟

بله! و البته نمی شه گفت که این اتفاق افتاد فقط برای اینکه تو از یه مسیر خارج بشی نه!

چندین علت با هم باعثش می شن که باز هم برای تو قابل درک نیست

می شه مثال بزنی؟ اون جوری که بتونم بفهمم؟

ساده ترین چیزی که می تونم بگم اینه که برای تو لازم بود

که چی بشه؟

بتونی بهتر زندگی کنی!

ولی فکر نمی کنم این مسئله باعث بشه که راحت بتونم خیلی از چیزا رو نادیده بگیرم!

نه!

می تونم که نگیرم؟

دیگه خودت می دونی!

پس نمی گیرم!

.

.

روزهایی که گذشت واقعا روزهای خوبی نبود

واقعا اذیت شدم

هیچ چیزم درست و حسابی نبود...بیرون رفتن هام...ارتباط هام...روز مادر...

اما خب کم کم یه جاهایی هست که مجبوری به خاطر دیگران .. کسایی که برات نگرانن کم کم اولش به سختی بلند شی ..اینجاست که خدا می گه دستت رو بده به من

اون وقت بلند می شی کمر صاف می کنی و به دنیا لبخند می زنی

.

نمی گم خوب خوبم

اما تلاشم رو می کنم که خوب باشم

خدا رو حس می کنم...بیشتر از همیشه ی اوقات

نیرووویی که بهم داد رو حس می کنم...یه قدرت مضاعف رو لمس می کنم و حتی برای انجام کارهای دیگه هم ازش استفاده می کنم

 

یکی از دوستان می گفت :"نگرانتم عجییییییب"

می پرسم چرا؟

می گفت :

-می ترسم که بی اعتماد بشی به دنیا..می ترسم روحیتو بدست نیاری...می ترسم دنیای فانتزیتو خراب کنن......

(می خندم)

-فاطمه تو خیلی عوض شدی من دارم حس می کنم و من از این می ترسم!

-می گم :"چرا فکر نمی کنی که بزرگ شدم؟ این بد نیست!ولی مطمئن باش که خصوصیاتمو از دست ندادم!

-هر چقدم اینا رو بگی من خیالم راحت نمی شه تا زمانی که دوباره خنده های از ته دلت رو ببینم......

نترس بابا هر چقدرم که من بزرگ بشم از خل و چلی هام کم نمی کنم خیالت راحت!

همون فاطمه ی قبل باش!

هستم!

با ناباوری نگام می کنه و می خندم...

.

.

به هر حال مهم اینه که بهترم

.

.

شنبه روز آخر نمایشگاه کتاب بود که بعد برنامه با یکی از همکارا (مهرانه جون)رفتیم نمایشگاه و تا غروب گشتیم خب فرصت نشد خیلی جاها رو ببینیم اما اگر نمی رفتم دلم آروم نمی شد هر چی دلم خواست خریدم و به خودم هم گفتم مهم نیست! کتاب که اشکالی نداره! قول می دم که پر توقع بار نیام!

نمایشگاه امسال مثل هر سال بود و من متعجبم که چرا با این همه تلاشی که می کنند عوض نمی شه و تغییر درست و حسابی ای توش انجام نمی شه این همه سالن تو مصلاست اما اکثر گروه ها تو فضای بیروونن

سال ۸۷ که تبلیغات توی فضای نمایشگاه دست دفتر مامان اینا بود خیلی اوضاع بهتر بود اماااا این یکی دو سال اخیر...

پرنیان کوچولو-دختر عمو شهروز تو نمایشگاه کتاب

چند تایی از کتاب هایی که خریدم

و اینم خرید هام برای کودک درووووونم

قابل توجه اون دوستمون...دیدی هنوزم همون فاطمه ام

این کتاب های فسقلی ها رو ۳۰ جلد بزرگشو دارم و این سری دیدم که سایز ۷ در ۷ شون هم اومده با کلی ذوق ۳۰ جلد اون رو هم خریدم

پی نوشت:

از همه دوستای خوبم بابت مهربونی ها و دعاهاشون ممنونم و با اینکه یه کم دیر شده اما روز مادر رو به همه مامانای وبلاگ نویس تبریک می گم

 

 

چند تا عکس آبرنگی هم ادامه مطلب گذاشتم....

 

 

 

 

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 3:44 توسط فاطمه |

                                                          به نام خدا 

 

عصر روز یک شنبه ۱۷ اردیبهشت

داشتم از سر کار می رفتم خونه

یکی از دوستانمون زنگ زد و گفت حتما باید ببینمت....از اونجایی که می دونستم ربط داره به همون ماجرای غصه های روزانه گفتم باشه

مدام با خودم فکر می کردم که ممکنه چی باشه این کار؟ یعنی می شه حل شده باشه؟دلم شور می زد

دوستمونو دیدم می گفت حالش خوب نیست ....فکرم هر جایی می رفت.....  اما نمی دونستم چی شده تا اینکه وقتی وارد پارک شدیم شروع کرد به صحبت:

-"می دونی راستش من فکر نمی کردم همه چی دیگه این همه یهویی اتفاق بیفته!"

تا ته حرفشو فهمیدم.....

آخ! نه!

پس بالاخره اتفاق افتاد...آخه انقدر اتفاقی؟...من هنوز خیلی کار داشتم که....

درختای پارک دور سرم چرخیدن...نفسم گرفت...سرم رو گذاشتم روی میز و بدون توجه به اطراف بغضم ترکید...ادامه حرفاشو یکی در میون می فهمم....:

-"خب راستش نمی دونم چطور بگم...خودمم هم تمام بدنم داره می لرزه...امروز صبح................."

گریم به های های تبدیل می شه...

"این پاکت برای شماست.....ازم خواستن که بدمش به شما"

بدون اینکه سرمو بلند کنم ...هق هق امانمو می بره

-"یه پاکت هم ماله منه می خوای ببینیش؟"

سرمو بلند می کنم ...چشمم به دست خط که می افته قلبم محکم می زنه...ای خدا! دست خط قشنگشو ببین! اشکام می ریزن...اشاره می کنم که نه! طاقتم کجا بود؟

بغض می کنه.....

می گه:

- "من خیلی دوستش داشتم...همه داشتن....خب من باید از این به بعد خیلی حواسم به شما باشه....! به من سپردنتون با یه عالمه سفارش!..خواستن همیشه پشتتون باشم...خواهش می کنم این جوری نکنید ...می دونم یه روز درست می شه ...ترو خدا گریه نکنید...دارم دق می کنم به خدا....برای من خیلی سخته این جوری می بینمتون!"

سرمو  بلند می کنم و زل می زنم تو چشاش

بغضش بیشتر می شه و می گه :"می دونم که برا شما خیلی سخت تره...."

یه چیز رو سینم سنگینی می کنه...شدید...زل می زنم به دورها...

-"ترو خدا ببخشید که خبر به این سنگینی رو بهتون دادم...ببخشید نتونستم کاری کنم...من همه تلاشمو برای نیفتادن این اتفاق کردم"

یه آن درکش می کنم...دلم براش می سوزه...یاد تلاش هاش می افتم....و منم تمام تلاشمو می کنم که این گریه بند بیاد! و برا لحظه ای بند می آد فقط همون قدر که بتونم تشکر و خداحافظی کنم....

خستگی از صبح تا غروبم تو تنم با یه دنیا غم سنگینی می کنه

.

.

شب شیما سریع خودشو می رسونه خونه ی خودشون و ازم می خواد برم اونجا

منم باید برم...دوست نداشتم مامان رو بیشتر از این نگران مسائل خودم کنم

شیما از این همه داغونیم جا می خوره و می گه نمی دونم کیو لعنت کنم....

تا خود صبح سفت بغلم می کنه و با هر تکون من می پره تا ببینه در چه حالم و با غصه می پرسه که چرا خواب ندارم....؟

.

.

الان می دونی از کدوم حالامه؟

از همون حال هایی که وقتی چیزی باب میلم نبود با شوخی تقلا می کردم که تنها باشم.....

اما این دفعه واقعا دلم می خواد که خودمو جدا کنم از این اتفاق اما دنیا دست و پامو بسته و هر چیم بیشتر دست و پا می زنم سفت تر می گیرتم اونقدر که دیگه سخت نفس می کشم

.

.

.

و این خیلی سخت تره وقتی که دوستمون زنگ می زنه حالمو بسنجه اما خودش بغضش می ترکه....صدای گریشو که می شنوم تنم می لرزه...خودش می گه آرزوی مرگ می کنه...خودش می گه از دیروز تا حالا ۱۰ ساااال براش گذشته....دلم براش می سوزه و من نباید به بغضم اجازه شکستن بدم...

دردش همون درد منه...دلم براش بیشتر از خودم می سوزه...حالا غصه های خودم کم بود؟توان از کجا بیارم تو این روزا آرومش کنم؟

حرف می زنه و از حال و روزاش می گه...از وابستگی هاش می گه...می فهممش ولی مجبورم اونقدر لبامو گاز بگیرم تا گریم نگیره و آروووومش کنم و سعی کنم دیگه با کارهام بیشتر از این ناراحتش نکنم....و غصه هامو بهش نگم

.

.

.

.

 خدا جون همیشه هوامو خیلی داشتی ...

می تونی ادعا کنی که این دفعه هم داشتی؟

 می دونم الان هم کل حواست بهم هست! حست می کنم..من که به تو ایمان دارم 

 اما

صبر کن! یه چیزی...

می گم این خورشیدت عجب بی معرفتیه ها! چطور دلش اومد امروز بتابه تو آسمون تهرانی که فعلا خیلی ها توش نیستن؟

.

ااا خدا جون؟دارم باهات حرف می زنما ...بس کن خواهشا! دوباره نخند به من این جووووری....

بنده های دل بزرگتو گلچین کردی که به ما بگی بی لیاقتیم؟

حدالقل دل مارم آسمونی می کردی که بتونیم هضمش کنیم ! حالا که نکردی! پس درکمون کن!

اصلا من هیچی! این چند تای دیگه چی؟ اون بقیه که خیلی ها رم نمی شناسیم چه گناهی دارن؟

آخه ببینشون!

ای بابا خدا جووون !!! نخند به اشکام...بابا من هنوز یه زمینی ام...من هنوز مثل اون بنده های گلچین شدت دلم آسمونی نیست....با همون دل زمینی هم بهت ایمان دارم

با همون دل هم دارم باهات حرف می زنم و می خوام که همه چی رو درست کنی...

تو بخوای می شه!

 بخواه!

من واقعا نمی تونم بگم چجوری ولی می دونم که تو بلدی چجوری بخوای که بشه!

.

.

خداااااااااااااا جون

من...یعنی ما...همه اونایی که این روزا دلشون شکسته

هممون ازت همینو می خوایم و تمام امیدمون فقط تویی

.

.

 

 

پی نوشت:

از همه خواننده ها و از مهربونیشون صمیمانه ممنونم...ببخشید که توان این رو ندارم از تک تکتون تشکر کنم

این اتفاق چیزی نیست که قابل تعریف کردن باشه...ربطی هم به سلامت جسمی و کار و خانواده هم نداره....اینا هم که نوشتم یه شرحی از حال و روزم بود واسه اینکه ثبتش تو برگای زندگیم برام مهم بود

از همه شما مهربونا هم می خوام که فقط دعا کنید...همین

 پی نوشت ۲(مختص یک سری از دوستان):

این روزا مدام کامنت و اس ام اس می آد که می خوان تو نمایشگاه کتاب ملاقات حضوری داشته باشن که با این حال و روز من همش بی جواب مونده و منم شرمنده ی توجه و محبت خیلی ها شدم

اولا که دائما اونجا نیستم و با وضع روحی الانم هم واقعا نمی دونم می رم برا بازدید یا نه....پس من رو از این بابت ببخشید...

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:6 توسط فاطمه |

                                                            به نام خدا

 

اردیبهشت هر سالم پر بود از روزهای رنگارنگ و سرزندگی

پر بود از طعم شیرین زندگی

اما امسال

شروعش رو متوجه نشدم

امروز که دیدم شده ۱۵ جا خوردم

انقدر که درگیر مبارزه با روزگار شدم

چقدر مسافرت و موقعیت گردش پیش اومد و من حتی یک جاش رو هم نرفتم

چقدر این روزا همه از نبودنم تو دنیای واقعی دلخور و نگران بودن

.

.

و چقدر این روزااااا با تمام وجودم با دنیا جنگیدم

.

مامان از بچگی بهم یاد داد که هیچ اتفاقی نمی تونه ناراحتت کنه

هیچ چیز در مقابل تو انقدر قوی نیست که بتونه آرزوهاتو در هم بریزه

تو بهترینا رو بدست می آری

و

همیشه هم خیالت راحت باشه که من هستم

تو فقط خوب زندگی کن و بهترینا رو بخواه

و

من هم سرمست

و

تو خلسه

فکر می کردم اگر من نخوام هیچ چیز نمی تونه جلو من وایسه

.

یه وقتایی هست تو زندگی که اتفاقی قرار بیفته و تو با تمام وجودت می جنگی که نیفته ...انقدر که دیگه نفس کم می آری

ولی تسلیم نمی شی

بعد در کمال ناباوری می بینی نه تنها خودت بلکه همونایی که فکر می کنی خیلی قوی ان هم کاری از دستشون بر نمی آد

به جایی می رسی که می بینی :

پول ...

قدرت....

ارتباط....

داشته هات............

 هیچی و هیچی

  به کارت نمی آد و تو با همه ادعاهات هیچ کاری برای زمین نخوردنت نمی تونی انجام بدی و با هزار وحشت منتظر اون لحظه می شی که با شدت بخوری زمین

این روزها دردناک ترین روزهای زندگیمو می گذرونم

دردی که تا حالا تجربش نکرده بودم و شاید نمی دونستم که زندگی می تونه انقدر هم نامهربون باشه

این روزا دنیا باهام کاری کرد که هنوز نمی تونم باور کنم

چنان سیلی محکمی بهم زد و پرتم کرد که ۱۵ روزه سرگیجه دارم و هر چی هم می گذره بد تر می شم

سرگیجه ای که با همیشه فرق داره و هوشیارترت کرده

روزایی که هر لحظه شو با هوای بهاری و طوفانی هوا زار زدم و زار زدن های دیگران رو دیدم

.

.

روزایی که حتما دردشون روزای دیگه زندگیمو تحت شعاع قرار می ده

روزهایی که می دونم قراره از شدت این ناراحتی به خودم بپیچم

.

تو ۶ ماه اخیر هر چی بیشتر به این روزا نزدیک می شدیم و یاد این اتفاق می افتادم دلم هری می ریخت و بعد بنا به هر چیزی که می تونست جلوی این اتفاق رو بگیره دلخوش می شدم و فراموش می کردم

اما دنیا بهم ثابت کرد که یه جاهایی واقعا شوخی نداره و کار خودشو می کنه

.

.

آخ چقدر سخته فشار چیزی رو تحمل کنی که تو مقصرش نبودی

آخ که چقدر سخته لبخند زدن به زندگی برا آروم شدن کسی که خودش بزرگترین درد زندگیته

آخ که چقدر سخته که یکی بخواد به زور هولت بده تو مسیر زندگی

مسیری که اگه به خودت باشه دیگه بعد از این تمایلی به ادامه دادنش نداری

چقدر سخته شاهد تحلیل بخش مهم زندگیت باشی...

سر این مسئله خیلی های دیگه هم دارن اذیت می شن....اذیت شدنشون رو هم دیدم اما واقعا عمق دردی که من دارم می کشم قابل مقایسه با اونا نیست

مجبوری خودت رو فراموش کنی و وانمود کنی که خوبی

اینجا دیگه بحث احساس نیست!

تو مجبووووری!

آخه این همه غصه یکجا؟

.

.

زندگی می گذره و کاری رو که بخواد باهات می کنه

حالا چه دوست داشته باشی و چه نداشته باشی

.

این روزای تلخ

من و چند نفری دیگه خسته از این همه دست و پا زدن دیگه چاره ای جز تسلیم شدن نداریم

تسلیم تسلیم

این جوری که گوشاتو بگیری و چشماتو ببندی که دیگه نشنوی و نبینی تا بگذره و فقط درون خودت فریاد بزنی که:

""ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا من دیگه خیلی تنهام...""

.

.

.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:1 توسط فاطمه |










کوچک تر ها احتیاج به الگو دارند نه نصحیت
بیایید به جای نصیحت کردن خودمان الگویشان باشیم
---------------------------------------------------
اینجا انعکاس کوچیکی از آینه ی پنج ساله ی روزمرگی هامه
---------------------------------------------------
می نویسم:
تا ثبتش کنم روزهای رنگارنگ زندگیمو

برای خودم و برای زمانی که دلم خواست برگ برگ زندگی گذشته و مراحل تکامل افکارمو مرور کنم
و
برای کسی که می دونم در یکی-دو نسل بعدی مشتاق مرور این روز هام می شه ..شاید همون قدر مشتاق که من دوست داشتم تک تک ثانیه های زندگی عمه ام را که هیچ وقت ندیدم مثل یک فیلم می دیدم
و
برای آن دسته از دوستان عزیزم که همیشه جویای احوالم هستند
و
برای دوستانی که پنج سال بی وقفه به این وبلاگ و نوشته هایش لطف داشتند


Home
Email
Night Skin