به نام خدا
عصر روز یک شنبه ۱۷ اردیبهشت
داشتم از سر کار می رفتم خونه
یکی از دوستانمون زنگ زد و گفت حتما باید ببینمت....از اونجایی که می دونستم ربط داره به همون ماجرای غصه های روزانه گفتم باشه
مدام با خودم فکر می کردم که ممکنه چی باشه این کار؟ یعنی می شه حل شده باشه؟دلم شور می زد
دوستمونو دیدم می گفت حالش خوب نیست ....فکرم هر جایی می رفت..... اما نمی دونستم چی شده تا اینکه وقتی وارد پارک شدیم شروع کرد به صحبت:
-"می دونی راستش من فکر نمی کردم همه چی دیگه این همه یهویی اتفاق بیفته!"
تا ته حرفشو فهمیدم.....
آخ! نه!
پس بالاخره اتفاق افتاد...آخه انقدر اتفاقی؟...من هنوز خیلی کار داشتم که....
درختای پارک دور سرم چرخیدن...نفسم گرفت...سرم رو گذاشتم روی میز و بدون توجه به اطراف بغضم ترکید...ادامه حرفاشو یکی در میون می فهمم....:
-"خب راستش نمی دونم چطور بگم...خودمم هم تمام بدنم داره می لرزه...امروز صبح................."
گریم به های های تبدیل می شه...
"این پاکت برای شماست.....ازم خواستن که بدمش به شما"
بدون اینکه سرمو بلند کنم ...هق هق امانمو می بره
-"یه پاکت هم ماله منه می خوای ببینیش؟"
سرمو بلند می کنم ...چشمم به دست خط که می افته قلبم محکم می زنه...ای خدا! دست خط قشنگشو ببین! اشکام می ریزن...اشاره می کنم که نه! طاقتم کجا بود؟
بغض می کنه.....
می گه:
- "من خیلی دوستش داشتم...همه داشتن....خب من باید از این به بعد خیلی حواسم به شما باشه....! به من سپردنتون با یه عالمه سفارش!..خواستن همیشه پشتتون باشم...خواهش می کنم این جوری نکنید ...می دونم یه روز درست می شه ...ترو خدا گریه نکنید...دارم دق می کنم به خدا....برای من خیلی سخته این جوری می بینمتون!"
سرمو بلند می کنم و زل می زنم تو چشاش
بغضش بیشتر می شه و می گه :"می دونم که برا شما خیلی سخت تره...."
یه چیز رو سینم سنگینی می کنه...شدید...زل می زنم به دورها...
-"ترو خدا ببخشید که خبر به این سنگینی رو بهتون دادم...ببخشید نتونستم کاری کنم...من همه تلاشمو برای نیفتادن این اتفاق کردم"
یه آن درکش می کنم...دلم براش می سوزه...یاد تلاش هاش می افتم....و منم تمام تلاشمو می کنم که این گریه بند بیاد! و برا لحظه ای بند می آد فقط همون قدر که بتونم تشکر و خداحافظی کنم....
خستگی از صبح تا غروبم تو تنم با یه دنیا غم سنگینی می کنه
.
.
شب شیما سریع خودشو می رسونه خونه ی خودشون و ازم می خواد برم اونجا
منم باید برم...دوست نداشتم مامان رو بیشتر از این نگران مسائل خودم کنم
شیما از این همه داغونیم جا می خوره و می گه نمی دونم کیو لعنت کنم....
تا خود صبح سفت بغلم می کنه و با هر تکون من می پره تا ببینه در چه حالم و با غصه می پرسه که چرا خواب ندارم....؟
.
.
الان می دونی از کدوم حالامه؟
از همون حال هایی که وقتی چیزی باب میلم نبود با شوخی تقلا می کردم که تنها باشم.....
اما این دفعه واقعا دلم می خواد که خودمو جدا کنم از این اتفاق اما دنیا دست و پامو بسته و هر چیم بیشتر دست و پا می زنم سفت تر می گیرتم اونقدر که دیگه سخت نفس می کشم
.
.
.
و این خیلی سخت تره وقتی که دوستمون زنگ می زنه حالمو بسنجه اما خودش بغضش می ترکه....صدای گریشو که می شنوم تنم می لرزه...خودش می گه آرزوی مرگ می کنه...خودش می گه از دیروز تا حالا ۱۰ ساااال براش گذشته....دلم براش می سوزه و من نباید به بغضم اجازه شکستن بدم...
دردش همون درد منه...دلم براش بیشتر از خودم می سوزه...حالا غصه های خودم کم بود؟توان از کجا بیارم تو این روزا آرومش کنم؟
حرف می زنه و از حال و روزاش می گه...از وابستگی هاش می گه...می فهممش ولی مجبورم اونقدر لبامو گاز بگیرم تا گریم نگیره و آروووومش کنم و سعی کنم دیگه با کارهام بیشتر از این ناراحتش نکنم....و غصه هامو بهش نگم
.
.
.
.
خدا جون همیشه هوامو خیلی داشتی ...
می تونی ادعا کنی که این دفعه هم داشتی؟
می دونم الان هم کل حواست بهم هست! حست می کنم..من که به تو ایمان دارم
اما
صبر کن! یه چیزی...
می گم این خورشیدت عجب بی معرفتیه ها! چطور دلش اومد امروز بتابه تو آسمون تهرانی که فعلا خیلی ها توش نیستن؟
.
ااا خدا جون؟دارم باهات حرف می زنما ...بس کن خواهشا! دوباره نخند به من این جووووری....
بنده های دل بزرگتو گلچین کردی که به ما بگی بی لیاقتیم؟
حدالقل دل مارم آسمونی می کردی که بتونیم هضمش کنیم ! حالا که نکردی! پس درکمون کن!
اصلا من هیچی! این چند تای دیگه چی؟ اون بقیه که خیلی ها رم نمی شناسیم چه گناهی دارن؟
آخه ببینشون!
ای بابا خدا جووون !!! نخند به اشکام...بابا من هنوز یه زمینی ام...من هنوز مثل اون بنده های گلچین شدت دلم آسمونی نیست....با همون دل زمینی هم بهت ایمان دارم
با همون دل هم دارم باهات حرف می زنم و می خوام که همه چی رو درست کنی...
تو بخوای می شه!
بخواه!
من واقعا نمی تونم بگم چجوری ولی می دونم که تو بلدی چجوری بخوای که بشه!
.
.
خداااااااااااااا جون
من...یعنی ما...همه اونایی که این روزا دلشون شکسته
هممون ازت همینو می خوایم و تمام امیدمون فقط تویی
.
.

پی نوشت:
از همه خواننده ها و از مهربونیشون صمیمانه ممنونم...ببخشید که توان این رو ندارم از تک تکتون تشکر کنم
این اتفاق چیزی نیست که قابل تعریف کردن باشه...ربطی هم به سلامت جسمی و کار و خانواده هم نداره....اینا هم که نوشتم یه شرحی از حال و روزم بود واسه اینکه ثبتش تو برگای زندگیم برام مهم بود
از همه شما مهربونا هم می خوام که فقط دعا کنید...همین
پی نوشت ۲(مختص یک سری از دوستان):
این روزا مدام کامنت و اس ام اس می آد که می خوان تو نمایشگاه کتاب ملاقات حضوری داشته باشن که با این حال و روز من همش بی جواب مونده و منم شرمنده ی توجه و محبت خیلی ها شدم
اولا که دائما اونجا نیستم و با وضع روحی الانم هم واقعا نمی دونم می رم برا بازدید یا نه....پس من رو از این بابت ببخشید...